گذرواژه ها را فراموش کردم
گذرواژه ها را تو یادآوری کن
فراموش کردم تو نوآوری کن
دل آورده ام، دل! عزیز ِ دلم!
دوباره بیا جان ِ من دلبری کن
فدای ِ نگاهت که هستم خمارش
بیا یک نگاهی شده سرسری کن
اگر سر زد از من خطایی عزیزم
بیا چشم پوشی کن و سروری کن
تو را من به وسـع ِ دلم می پرستـم
تو این طفل ِ معصوم را مادری کن
در عمرم به غیر از تو ایمان ندارم
بیــا ای عـزیـزم تـو پیغمبـری کن
تو با حالِ خوب و خوش و صورتی رنگ
نگاهــی بـه ایـن وضـع ِ خاکستــری کن !
بـه درد ِ گــرانی دچـارم عـزیـزم
مـرا در شفـاخانـه ات بستـری کن
که بین ِ من و زندگی مشکلی هست
بیــا بین مـا را میانجــی گـری کن
چگونه شــود وارد ِ زنــدگـی شد؟
گــذرواژه ها را تو یـادآوری کن
۲ ساعت مانده به صبح روز پنجشنبه
۱|۴|۱۳۹۱ حسن آباد فشافویه
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ ساعت 4:20 توسط محمدرضا لطفی
|

24سال با شعر عجين بودم، 24 سال شعر را كنار گذاشتم، 24سال ديگر شعر خواهم گفت.